بهترین روز زندگیم روزی بود که تو بدنیا آمدی
لحظه دیدارنزدیک است بازمن دیوانه ام مستم بازمیلرزددلم دستم
گویی درعالم دیگری هستم
لحظه دیدارنزدیک است .
دختر عزیزم در روز 29 مهر ماه سال 1391 ساعت1ظهر چشم به جهان گشود.
صبح روز شنبه من و بابا حامد به بیمارستان چمران رفتیم.قرار بود به هیچ کس تا لحظه آخر خبر ندیم که قراره زایمان کنم بجز دایی محمدرضا که کارش تو بیمارستان بود. من وارد بلوک زایمان شدم هنوز معلوم نبود عمل سزارین قراره بشم یا طبیعی ولی بابا حامد سزارین رو پیشنهاد داد ولی دکترمغازه همش بهم امید میداد که باید طبیعی زایمان کنم همه پرسنل اتاقه عمل من رو تشویق میکردند،بابا حامد از پشته دیوار صدای مارو میشنید و باز هم دلش راضی نمیشد.ساعت 9 بود که برای زایمان طبیعی همراه با خانم روزبهانی و خانم رضا که همکار و دوست دایی محمدرضا بود به اتاقه مخصوص زایمان رفتم ومقدمات زایمان انجام شد. نوار قلب،آزمایش و پوشیدن لباس مخصوص. خانم روزبهانی بهم آمپول فشار زد و یه دستگاه برای کنترل ضربانه قلب دخترم بهم وصل کرد خیلی ترسیده بودم عرقه سرد میریختم و اشک تو چشام جمع میشد ولی خانم روزبهانی به بابا حامد میگفت بیخودی انقدر نگران نباش نفیسه تواتاق داره میخنده و خوشحاله انوقت تو ناراحتی. یواش یواش درد داشت سراغم میومد ولی ترس و وحشت بیشتر از اون آزارم میداد مخصوصا وقتی اتاقه روبرو یه خانمی داشت زایمان میکرد و درد میکشید و اسم امام ها رو صدا میزد، مو به تنم سیخ میشد.درد بیشتر و بیشترمیشداز طرفی ضعف تمامه بدنم رو گرفته بود و بدتر اینکه ناشتا بودم و اجازه خوردنه چیزیرو نداشتم چون امکان داشت اگر نتونم زایمان طبیعی کنم برای سزارین بیهوش بشم.ساعت12 شد ولی خبری از بچه نشد ولی درد همچنان ادامه داشت و هر لحظه بیشتر میشدتا اینکه دکتر اشتری برای معاینه اومد تو اتاقم، ولی تا ضربان قلب دخترنازم رو دیدفوری نامه برای سزارین داد. خانم روزبهانی من رو سریع برای اتاق عمل آماده کرد وبهم اجازه داد بابا حامد رو ببینم و باهاش خداحافظی کنم ولی متاسفانه بابایی رفته بود پایین برای تکمیل پرونده، با دایی محمد رضا خداحافظی کردم و گفتم به مامان خبربده چون بهشون نگفته بودم قراره امروز زایمان کنم و نمیخواستم استرس بگیرن تا دقیقه آخرهیچ کس خبر نداشت من تو اتاقه عملم.وقتی وارد اتاق عمل جراحی شدم خیلی وحشتناک بود انگار یه دنیای دیگه بود یک راهرو بزرگ که توش چند اتاقه بزرگ بود که توی هراتاقش 7-8 نفر سر یه تخت مشغول بودن . وقتی روی تخت خوابیدم از ترس بدنم میلرزیدنمیدونم ازسرما بود. یا هیجان یا اثر آمپول فشار!!!!!!!! یه پرده سبز کشیدن جلوم... هیچی حس نمی کردم... فقط تخت رو یکم به کج کرده بودن طوریکه سرم یکم پایینتر بود ودکتر اشتری شکمم رو با بتادین تمیز کرد و چند لایه پارچه رویشکمم انداخت ،خیلی سرد بود .دکتر بیهوشی اومد بالا سرم و خودش رو معرفی کرد و پیشنهاداسپینال( بی حسی) داد ولی من اصلا طاقتش رو نداشتم فقط گفتم خواهشا زود بیهوشم کنید.انقدرحالم بد بود که قبل از اینکه ماسک و بزارن رو صورتم خودم زودتر چشمم رو بستم .
وقتی چشمم رو باز کردم احساسه سنگینی داشتم در حدی که احساس میکردم هنوز دختر نانازم تو دلمه .به پرستارگفتم تهوع دارم .سمت راستم یه پسر و سمت چپم یه پیرمرد روی تخت بیهوش بودن که متاسفانه بعدا متوجه شدم که پیرمرد دیگه بهوش نیومده.
بله دختر گلم، شاینای عزیزم ساعت 1 ظهردر تاریخ 91/7/29با وزن 3 کیلو قد 48 سانتیمترپا به این دنیا گذاشت و با آمدنش یه دنیا رو به من هدیه داد.
خدای من یه فرشته کوچولو... صورتشو چسبوند به صورتم .. نرم بود خیلی نرم چه حس خوبی چه بوی خوبی میداد. تاصورتش بهم نزدیک شد آروم شد . چشماش بسته بود. و من بوش میکردم و قربون صدقه اش میرفتم.....بهش خوش آمد گفتم ...اشک ریختم ........
بردنش برای تست آپگار ومن موندم یه حس زیبا هنوزم باورم نمیشد که این فرشته دختره منه.وقتی به بخش رفتم خاله جون اعظم و بابا حامد بالای سرم بودن ومتاسفانه ساعته ملاقات بود و من دوست نداشتم دورم شلوغ باشه و همون باعث حالت تهوع و سرگیجم شد. مامان بزرگ و بابابزرگو عمه و عمو وخاله و دایی بالای سرت بودن ولی دایی جواد و احمد هنوز خبر نداشتن.ساعت ملاقات که تموم شد دورم خلوت شد و به طور عجیب حالم اومد سرجاش انگار هیچ عملی انجام نشده.تازه تونستم یه دل سیر جوجوم رو بغل کنم و بوسش کنم.خاله اعظم شب پیشم موند،ولی مامانی جونم تا صبح بیدار بودی، گریه میکردی و شیر نمیخوردی ولی همه نی نی ها میخوابیدن و دوساعت یکبار شیر میخوردن ولی شاینای من اصلا شیر نمیخورد واین باعث شد خستگیه زایمان به تنم بمونه. صبح مامان بزرگ و دایی احمد و خاله عطیه همه اومدن دیدنت ومن مرخص شدم.با مامان بزرگ رفتیم خونه خودمون چون شما اولین نوه پسری بودی و میگفتن آرزو دارن خودشون تا چند روز پیشت باشن.
شاینا من که اینجا 2 ساعتش بود.

![]()



بهترین روز زندگیم روزی بود که تو بدنیا آمدی
